به بهانه سالمرگ شاعر خوش آواز غلامحسين بينش
اميد شريفي
حتما شنيده ايد که میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. بارندگی ایام نوروز سال 1351 هجری شمسی نوید سالی نیکو را می داد، حق و الانصاف یکی از پربارانترين سالهايي بوده است كه در اين يك قرن اخير ايران زمين به خود ديده بود. شبيه اين روزهاي رودبارزمين زيبا و دوست داشتني و در همين سال بود كه يك قرن بعد از دوران قاجار دگر بار در مناطق گرمسير جيرفت زمين، برف زمين را سفيد پوش نمود.
اما اين سال براي مرحوم بينش غروبي غم انگيز را در همان عيد رقم زد و در هفتم عيد اين سال هليل رود در يك لحظه، ديورود ديوانه رود شد و ديوانه وار اين شواليه اسب سوار زيبا چهره و كسي كه خود را آب باز مي دانست و به ديگران كمك مي كرد براي آخرين بار همسفر اجباري خود نمود.
آن عيد آنطور كه پدرم مي گويد عيدي پرباران بود. در آن روزها كه مردم به مانند امروز دسترسي به شبكه هاي متعدد تلويزيوني و اينترنت و ديگر سرگرميهاي دهكده جهاني نداشتند ديدن هليل و موجهايش و افراد آب بازي كه مردم را از اين طرف به آن طرف جابجا ميكردند بهترين تفريح بود . پدرم ميگويد، در جايي بالاتر از پل كنوني در منطقه كهوروئيه، خروش رودخانه هليل پس از بارشي چند روزه، در يك لحظه بينش را در خود مي گيرد و ايشان توان مقاومت در مقابل آب را از دست مي دهد و با آب همراه مي گردد. بينش همراه با با بالا و پايين رفتن موجها دست تكان مي داده و مردم نيز دوان دوان همراه با غرش و جريان آب او را دنبال مي نمودند تا اينكه در روبروي برق منطقه اي قديم ( محله گاو بازها) آنچه نبايستي اتفاق مي افتد، در اينجا موجي عظيم اورا در خود مي گيرد و اين آخرين باري است كه دستها را تكان مي دهد. بعد از لحظاتي جسد ايشان بر روي آب شناور مي گردد و در جايي كه الان خانه بهداشت مي باشد به علت پخش شدن آب جسد ايشان نمايان مي گردد.
يادم مياد در دهه شصت ، سالهايي كه جمعيت شهر كمتر از ده درصد اكنون بود و شهرمان را مجموعه باغها به همراه خانه هاي خشت و گلي در وسط دو رودخانه تشكيل مي داد. در آن سالها بعد از چهارراه كلينيك دوم در آنسوي رودخانه بياباني بود كه در گوشه اي از آن قبرستان يا مزار قرار داشت. بچه پنج شش ساله بودم كه هر پنجشنبه همراه مادرم سر مزار باشوم مي رفتيم . دوران اقتصاد كوپني بود و …. بگذريم در اين پنج شنبه ها تنها بنايي كه در اين بهشت زهرا جلب توجه مي كرد اتاقكي بود كه با معماري خاصي زيبا ساخته شده بود و اين اتاقك براي بچه شش هفت ساله اي نشانه اي براي رسيدن به مزار پدر بزرگ يا باشو بود ( الان باورم نميشه كه اين فاصله بيست سي متري چرا اينقدر دور بود كه هيچ وقت جرات نكردم به سمتش بروم) آنطور كه گفته شد در آن اتاقک مرحوم بينش را به خاك سپرده بودند بگذريم كه متاسفانه چند سال پیش اين اتاق زيبا را خراب كردند.
مرحوم غلامحسین بینش سالهاي زيادي از عمر كوتاهش را در ميان مردمان عشاير و روستاييان ساده و بي آلايش گذراند. گويند صدايي دلنشين داشت و روستاگردي ،اسب سواري و شكار كردن از جمله علايق ايشان بود كه تاثيري غيرقابل انكار در طبع شعر و روحیه ايشان داشته است ايشان غزل و دو بیتی های زیادی سروده است هيچ وقت زمزمه كردن دوبیتي از ايشان در مایه دشتی از پيرمردي روستايي را فراموش نمي كنم
گويند علاقه وافري به آموزش و سواد آموزي مردم به ويژه روستاييان داشته است ايشان در دوراني كه سپاهي دانش بوده است با كمك مردم محلي مدرسه اي در يكي از روستاهاي ساردوئيه بنا مي كند و خود نيز مسئوليت آن را به عهده مي گيرد و كشاورزان و روستاييان را براي فرستادن بچه هايشان به مدرسه تشويق ميكند.
ایشان در رابطه با زندگي خويش به نثر و نظم چنين مي نويسد
در پاییز سال 1320 در دهستان اسفندقه از توابع جیرفت پا به عرصه حیات گذاشتم
تولد یافتم در ملک جیرفت/ به پاییز هزار و سیصد و بیست
در خرد سالی پدر و مادر خود را از دست دادم و از نعمت نوازش آنان بی بهره شدم.
غم و درد یتمیان من شناسم/ که خود دیدم غم و رنج یتیمی
تحصیلات ابتدایی را تا کلاس چهارم در دبستان چیار عشایری و سیکل و اول متوسطه را در دبستان پهلوی و دبیرستان امیر کبیر شهرستان جیرفت به پایان رسانده ام. سپس برای ادامه تحصیل به کرمان رفتم و در دبیرستان سعادت به اخد دیپلم ریاضی نایل گشته ام. در مهرماه همان سال (1342) به خدمت نظام وظیفه از طریق سپاه دانش معرفی شدم و مدت خدمت را در دهستانی از جیرفت گذراندم. و در مهر ماه سال 1344 به استخدام آموزش و پرورش با شغل آموزگاری درآمدم و مدت شش سال در دهات و شهرستان جیرفت به تدریس اشتغال داشتم. تا اینکه در امتحان ورودی دانشسرای عالی (شبانه) موفق گشتم و اکنون به تحصیل و تدریس در تهران مشغول هستم.
ناگفته نماند كه ايشان برادر دكتر علي اصغر رستمي مي باشد فردي شناخته شده كه در مناصب مختلف زيرمجموعه وزارت علوم از جمله رياست دانشگاه پيام نور، رياست دانشگاه كرمان و زاهدان ، مدير كل وزارتخانه و مشاور وزير در كمك به افراد به ويژه كرماني ها زبانزد مي باشد و از اين كه كار همشهري هايش را راه بيندازد لذت مي برد.ايشان يك بار خواست از طريق نمايندگي جيرفت به همشهري هايش خدمت نمايد ليكن متاسفانه اين اتفاق نیفتاد
نويسنده اين سطور چند سال پيش تعدادي از شعرهاي مرحوم بينش را پيدا و مطالعه و از آنها كپي گرفت. به قول مرحوم فني زاده متاسفانه پنداري دود شد و رفت. اميدوارم روزي خانواده و دوستان و كساني كه اشعار ايشان را در اختيار دارند چاپ و منتشر نمايند در پايان يكي از غزل هاي دلنشين ايشان را با هم مي خوانيم
رفت
کاخ عمرم سرنگون یکباره جانان کرد و رفت / پاره پاره رشته پیوند پیمان کرد و رفت
باغ امیدم خزان کرد و نهالش را درود / بلبل سرمست گلزارش به زندان کرد و رفت
خرمن عشقی که کردم خوشه چینی سالها / ای رفیقان غارتش او با رفیقان کرد و رفت
وعده وصلی بداد و سوختم در انتظار / ناگهان چون مه زمغرب رخ نمایان کرد و رفت
پرده ای کز تار محبت روی سرش داشتم / خود درید و آشکارا راز پنهان کرد و رفت
همچو یعقوب آرزوها داشتیم اما چه سود / یوسف ما شد اسیر و ترک کنعان کرد و رفت
هر چه پاس آبرویش کردم اما عاقبت / خویش را رسوا و ما را خوار و حیران کرد و رفت